پنجاه و چهار به دفتر شطرنجی


کتابت این نامه ها با من بود


نویسنده : محسن بوالحسنی ; ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱

می گن سال که می خواد نو بشه آدما یاد از دست رفته هاشون می افتن..دلتنگشون می شن...یه چیزی توی روحشون شروع می کنه به جاقو کشی..بغض امونشون نمی ده...اما خودشون و سرگرم می کنن به چند تا تخته سنگ افتاده روی زمین..انگشت می زارن روی سنگا و یه چیزایی می گن..می گن ما اهل قبور داریم.. و برای اهل قبورشون حرف می زنن..برای کسایی که گوشاشون شکسته شده زیر خاک و شاید جای چشاشون حفره های بزرگ درست شده..ولی باز با اونا حرف می زنن..سبک میشن...بعد دوباره مشغول زندگی می شن..کار می کنن...زندگی می کنن...ادامه می دن و یواش یواش همه چی از یادشون می ره تا دوباره روزی روزگاری یاد اهل قبورشون بیفتن...منم اهل قبور دارم..اما نمی رم که تخته سنگاشون و ببینم...چون اون زیر حقیقتا چیزی نیست..هر چی هست روی این مزار سوخته ی سینه است...باهاشون هم حرف می زنم..ساکت...مثل یه داغ کهنه اما داغ...

خلاصه آدما اینطوری ان..آدمای دو پا با دو تا دستاشون اینطوری ان...ولی ..ولی تو که اهل قبور نیستی...تو که روی زمین راه می ری و می بینمت..هر چند وقت یکبار رد میشی از کنارم ..می بینمت و نقش آدمای اهل قبور و برات بازی می کنم... نقش کسایی که خوشم به خوشی ت...خوشم به اینکه می خندی...خوشم به خوبی ت.. صبوری می کنم تا این سینه این مزار، آرامشش رو حفظ کنه برای تو...تو اهل قبور نیستی و خدای محمد کنه که یه روزی هم اگر قرار به اهل قبور شدن کسی باشه اون من باشم و تو فقط زائری باشی که با گوشای شکسته و جشمای حفره شده ی من حرف بزنی...اونروز دیگه تو با من حرف می زنی و من گوش می دم...نمی دونم شاید بازم حرف نزنی...ولی اون موقع در امان بیشتری از من هستی..چون من دیگه هیچ آزاری برات ندارم و این بی آزاری خوبه...حتا نامه هم برات نمی نویسم..ولی اونجا هم با اینکه چشمی ندارم اما قلبم می سوزه و می ریزه...

تو شبیه هیچ کدوم اینها نیستی اما چرا دم دم عید که میشه من دلم آتیش می گیره برات...؟ چرا وقتی نزدیک سال تحویل می شه حس می کنم دارم خفه می شم؟ چرا دلم میخواد گریه کنم..چرا اینقدر برای مزارهای بی کران سینه م دلم می سوزه...چرا فکر می کنم تو هم یه داغ قشنگی کنار این جمجمه ی خاموش که عید و با ترانه های سوخته سر می کنه و مثل یه نوار ویدوئی شامل و شاهد روزای کم اما عمیق توه...نگات می کنم...چاه کنده شده توی روحم...یه حفره بزرگ ...چاهی که هیچ وقت پر نمی شه..مثل بابام که همیشه می گفت خاک آدما رو سرد می کنه و من هنوز باور نکردم و نمی کنم...

امروز که تلفنم رو نگاه کردم دیدم چرا هیچ کس نیست که بهش عید و تبریک بگم برای چند نفر دستم رفت که پیامی بفرستم ولی دیدم دلم نیست..دیدم تمرکز ندارم...انگار یاد بهار مرده م افتادم...بعضی وقتا دلتنگی بیشتر از هر وقتی توی این دنیا به گوش آدم سیلی می زنه...حلقومت و می گیره...کاری بهت می کنه که نفست بند بیاد...که هیچی نجاتت نده...

سال نو شده و عشق تو قدیمی شده و مثل یه عتیقه هر چی قدیمی تر میشه عزیزتر می شه...هیچکس و هیچ چیزی جاش و نمی گیره...به او گفتم حرمت داره کسی که این روح رو روحی کرده واسه خودش...واسه دلتنگی هاش واسه روز و شبایی که باهاش خوش بودم...چه مسخره است این دنیا...چه مسخره است که فکر می کنم اگر تو بری از زیر آسمون این وطن مضحک من چه کنم؟ من پایبندم به اینجا..انگار این قفس منو واسه خودش می خواد...انگار من انتخاب شدم و من هیچ وقت انتخاب نکردم...انتخاب شدم که توی این سه در چهار به هر راهی که می رم بن بست باشه...دو سه روزه پریشونم...خیلی پریشونم...دلم خوش نیست...دلم گر گرفته ..نفسم سرجاش نیست...هر چی می نویسم انگار دلم خوش نیست...همه نامه هایی که برات نوشتم رو چند بار خوندم...این دو سه روز ترانه های سوخته گوش دادم..این دو سه روز هیچ کاری ندارم جز اینکه توی این اتاق گریه کنم ندارم و هر چی فکر می کنم نادر ابراهیمی یه روزی نوشته بود که گریه آغاز دگرگونی ست دروغ گفته بود بی شرف...مثل خداحافظی کردنه...مثل ساکت بودنه...مثل من که اینجا توی این چهار دیواری خسته ام و تنها و مغزم بازار مسگراس و هی همهمه و هی می کوبن روی طبل های بزرگ...هی سنج و دمام می زنن ..هر وقت من می میرم یکی توی مغزم سنج دمام می زنه...

تو اهل قبور نیستی... من اهل قبور نیستم...ولی چرا هر چی فرار می کنم از تو نزدیک تر می شم به دوریت...چرا هر چی می خوام خاکت کنم توی مزارهای دلم نمی شه...بدون اینکه من بخوام می آی بهم می گی دلتنگی ت از منه...و راس می گی...خودت و به من نشون می دی...اینقدر که دوباره می شینم با عکسات خلوت می کنم ...بعد می بینم دارم چند ساعتیه با عکسات حرف می زنم و طراحی می کنم...مثل کسایی که با عکسای اهل قبورشون حرف می زنن...برام مهم نیست که این داغ هیج وقت نباید خاکی بشه...برام مهم نیست که چی میشه و یا هر چیزی دیگه....فقط یه چیزی درون من از تو به سلام کردن تو فکر می کنه با تو...چیزی توی نفسام می بره .... که بگم خداحافظ...

طبیعی ام! اینقدر طبیعی ام که انگار دیگه هیچ چیزی حتا به تو ربط هم نداره...انگار جای خالی چیزی توی سینه م هی به من یاد آوری می کنه...هی نبودن و نیستن و نبودن و نیستن و سوخته بودنم رو یادم می آره...مثل شعره که یه لحظه هایی با آدم درگیر میشه و چیزی نوشته می شه و باقی لحظه مشغول و سرگرم دیدن و چشیدن رنگ چیزها هستی...باقیش مشغول داغداری از داغت هستی ...دلم برات تنگه...این سینه ی کوچیک دلتنگه...این کارون با چراغاش خسته است...این کارون نفسش گرفته...این کارون شانه نداره...این کارون برات دلتنگه...

من طبیعی ام و تو همچنان زندگی کن و ببخش که من گاهی بازیگر خوبی نیستم...گاهی صحنه با من یاری نمی کنه گاهی من با صحنه...بازیگر خوبی نیستم...نیستم ...

 

همه ی دلخوشی م هستی حتا با اینکه نیستی

برگ و بار دلم هستی

سایه سار همیشه منی که خاطرت اگر چه گاهی آتیشم می زنه ولی این آتیش و به هزار تا آب خنک توی تابستون اهواز ترجیح می دم... برات آرزوی خوبی دارم...از صمیم جانم آرزو می کنم که خنده هات آب بشه روی آتیشی که من گرفتم... و من باز سکوت می کنم و ساکت می شم و باز سلام می کنم...شاداب ...شاداب سلام می کنم و از خدا متشکرم که تو رو آفرید تا من داغ دار بشم و ادامه بدم...تو هم برای من دعا کن...هر دعایی که بلدی...یه دعای جنوبی...

 

 

با استعانت از اندکی گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد!

محسن بوالحسنی

10شب روز سال تحویل 88

 









نویسنده : محسن بوالحسنی ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٧

توی این دنیا با این چرخش هندسی و مسخره اش که هر چیزی را به هر چیزی می رساند (مگر آن چیزهایی که باید به هم برساند) خیلی چیزِ جدی وجود ندارد. در این جهان کهکشانی که همه اش به یک شوخی شبیه است تا چیز دیگری، سئوال تو اما (آن هم بی مقدمه و پیوست و بی پس و پیش) خیلی جدی بود. نمی دانم شاید رشته ات مجاب می کند که در مورد بچه های" بحرانی" چیزهایی بدانی، یا شاید برایت مهم است که فرایند ذهن های جنگ زده چطوری ست. شاید از خودت داشتی می پرسیدی که یک آدم جنگ زده، یک آدم حادثه خیز که هر لحظه از خبر سوختن و خراب شدن جایی می آید می تواند آدم سالمی باشد یا نه... و یا خیلی از این سئوال ها... واینکه اصلا آدم سالم یعنی چه؟ یا اینکه شاید تعریف ها را برعکس فهمیدیم و اینکه شاید اگر کسی در این جنگ های تن به تن سالم باشد حتما مشکل دارد...حتما کور است یا کر... حتما صدای شهید شدن بچه ها را نمی شنود.

به هر حال این سئوال تو از لحظه ای که خیابان را بعد از کلاس لمس کردم با من بود و من را به سکوت برد. توی ذهنم مدام فیلم هایی بی تیتراژ به نمایش در می آمدند و من مثل یک تماشاچی فلج داشتم تکه تکه اش را گریه می کردم. اما گاهی اوقات زبان واژه ها ذهنی است. تمام طول راه با من بود.. نمی دانم چرا. اندوهگینم نکرد.. فقط مثل صدای آژیر و علامت قرمز برایم تکراری و ترسناک بود و مرا برد به کوچه های اهواز... به آستین های خونی پدرم، به زمین، زمین داغ. تمام طول راه برگشت به شهر سردسیری که کابوس تمام زندگی بود به جاده نگاه کردم و یک لحظه دیدم گوشه ای از آسمان ستاره باران است... من برای اولین بار داشتم دب اکبر را می دیدم و نمی دانم به چی فکر می کردم. فقط ساکت بودم و تکه ای از آسمان که ستاره هایش چسبیده بود گوشه ی شیشه ی ماشین را قدم می زدم.

نمی دانم شاید این هم برایت خاطره ای شود. خاطره ی یک معلم که دانش آموزان بسیاری داشته است. دانش آموزان متعدد و یکی شان حتما شاعر بوده و چیزی شبیه این. حتا برایش درباره یک سئوال نامه نوشته... عیبی ندارد. من در نامه ها بزرگ شدم. چون مادرم از ترس بمباران من و برادرم را کنار هم می نشاند و یادمان داده بود که برای دوستان خیالی نامه بنویسیم. حتا برای صدام نامه بنویسیم. ما نوار خاله سوسکه ( شهر قصه)  داشتیم و این نوار تنها اسباب بازی من و مهدی بود. پس نامه نوشتن عادت من است و بیشتر با کلمه ها راحتم... " سقف و ستون من این کلمات هستند. من جز همین ها که می نویسم دیگر چیزی ندارم، این ها هم مال هر کسی ست که می تواند بخواندشان. نه! من خانه ای ندارم. سقفی نمانده است. دیوار و سقف خانه ی من همین هاست که می نویسم . همین طرز نوشتن از راست به چپ. در انحنای این نون است که می نشینم. سپر من از همه بلایا سرکش گ یا ک است"... پس سعی می کنم به سئوالت اینجا جواب بدهم و امیدوارم پیش از هر چیزی اگر ندیده ای فیلم " باشو غریبه ی کوچک" را ببینی و با منطقی که داری به جواب سئوالت فکر کنی و اینکه من از اینجا به بعد بیشتر برای خودم می نویسم.

بدترین چیز حافظه تصویری ست. خواب. رویا. تعبیر رویا.  دیگر کسی بعد از جنگ خواب آرام نمی بیند. رویا نمی بیند که مثلا آقای فروید تعبیرش را بنویسد و کامل کند.

جنوب خطه ی کج دار و مریزی ست. اهواز تکه ای از جنوب است و جنوب یک بخشش کارون است و چسبیده است به خاک عراق. خیلی از بچه های آبادان و جزیزه مینو و راحت می توانستند مجسمه صدام را ببینید. من اولین چیزی که از جنگ یادم می آید فکر می کنم مربوط به چهار سالگی ست.. گفتم که حافظه ی تصویری من وحشتناک قوی ست و هیچ دردی بالاتر از این نیست. هیچ دردی قوی تر از این نیست که آدم توی ذهنش یک ویدئو پروجکش دائم داشته باشد و هی مرور کند و مرور کند.

من آنشب تازه فهمیدم معنی فرار چیست و ما ساعت نزدیک صبح که هوایش هنوز یادم است و گرگ و میش بود و من خیلی کوچک بودم و ریز و دلم می لرزید فرار کردیم... تو تا امروز صدای یک هواپیمای جنگی را از نزدیک توی روحت حس کردی؟ تا حالا دلهره ی مبهم یک جسم آهنی که ممکن است جایی را نابود کند حس کردی؟ و ما فرار کردیم. اما کجا؟

روزهای بدی بود.... من خیال باف شده بودم... یک بار چند خیابان بالاتر را بمباران کرده بودند. بچه های اهواز همیشه توی خیابان عشق فوتبال می شوند. همه ی بچه ها تکه شده بودند. یادم می آید کمی که بزرگ تر شدیم پدر اجازه داد با دو چرخه ای که برایمان خریده بود بازی کنیم. اما کجا؟ پشت بام.. و من آنجا بود که دیوانه شدم. شب جنوب. شب باور نکردنی جنوب. ستاره بازی و هوای ملس. نور یک لامپ صد که برای وضعیت سفید فقط کار ساز بود. مهدی دوچرخه سواری می کرد و از اینکه من تمام نوبت هایم را به او می دادم کیف می کرد و من از خودم مدام سئوال می کردم که جنگ را کی اختراع کرد... این سئوال را همیشه از مادرم می پرسیدم و مادر جوانم اگر می دانست که من چند بار در حال فرار از دستش می افتم حتما جواب مناسبی برایم پیدا می کرد. یک نوار خاله سوسکه داشتم که مدام گوش می دادم. مهدی نقاشی می کشید و من مدام همه ی هوش و حواسم به خاله سوسکه بود و خیالبافی .

حالا عجیب وقتی می خواهم ترس هایم را فرموله کنم و بنویسم نمی توانم. کاش می خواستم درباره موضوع دیگری بنویسم. شما روانشناس ها و روانکاو ها از روح حرف ها بهتر به اصل حرف ها پی می برید... یکی از ضایعات جنگ برای من فکر کردن به سرنوشت بچه هاست.. فکر کردن به زن ها. به زن هایی که مدام و آهسته آهسته از بین می روند. سیلی می خورند و بچه هایی که به جای بوسیده شدن دریده می شوند. در واقع جنگ هیچ وقت تمام نمی شود. مثل بم . مثل زلزله ی بم که هیچوقت تمام نمی شود و فقط بر مدار فراموشی می رود ولی هیچ وقت آن آدم هایی که زنده از خرابه ها برگشتند نمی توانند آدمهای سالمی باشند. مثل جنگی ها . و حق دارند که سالم نباشند. اگر سالم باشند سالم نیستند. همیشه توی خواب های من یک نفر جیغ می کشد. شاید خیلی ها از خیلی چیزها بترسند ولی شاید فقط بچه های جنگ از چیزهایی می ترسند که دیگران نمی ترسند.

آن روزها همه چیز یک جور دیگری بود. صف های طویل ، صداهای خشن، آنروزها پناهگاه معنی داشت و من هنوز یادم می آید که دیگر برای ما خیلی چیزها طبیعی شده بود. من در فرار به دنیا آمدم. من بچه فرار بودم و من از فرار بیزارم. از شصت از دهه شصت بیزارم. از خموشی سوسن هام بیزارم. از شهرهای زمستانی بیزارم. از هواپیما بیزارم. از اخبار ساعت21 بیزارم و کاش یک روز عروسک ها روی سر بچه ها به جای بمب عروسک بریزند. حتما پیش خودت می گویی چه آدم با احساس و لطیفی. اما تو فکر می کنی بچه ای که از کودکی وحشت با خودش حمل کرده می تواند لطیف باشد؟ تو فکر می کنی بچه ای که جلوی چشمش تکه تکه شدن دیده می تواند لطیف فکر کند؟ و من بچه ی فرار بودم و در راه فرار به شهرهای آرامتر در بیمارستانی 54 تختخوابی به دنیا آمدم و تمام زندگی ما توی یک پیکان بود شامل چند تکه لباس برای بچه ای کوچک که احتمالا به دنیا می آمد و در سه سالگی وقتی سر جوجه هایش را با چاقوی اره ای آشپزخانه می برید مادرش فکر نمی کرد این جانی کوچک ومظلوم یک روز شاعر شود و جهان را به شکل آه ببیند و زندگی ما شامل همین چیزها شد که بعد شد کلمه و آمد زندگی من شد، سقف و ستون زندگی من. همین زیلو و چراغ علاالدین و جوانی مادر و پدرم... دیگر چیز خاصی نداشتیم و رفتیم افسریه تهران. اولین فرار. بعد من سه یا چهار ساله بودم که شب وقتی پدر به خانه برگشت و من و مهدی و جوانی دست های مادرم از ترس می لرزیدیم دوباره فرار کردیم... انگار عراق رسیده بود به چهل کیلومتری اهواز. پدرم ساعت 11 شب از کنار دیوار مدرسه شاهنده (بیت سیاح)، خون ریز رسید. پدری که فکر می کردیم دیگر نداریمش و من خوشحالم که حالا که این را می نویسم پدر توی اتاق دیگری نشسته و دارد با گذشته اش مرور می شود. دوباره آنشب فرار کردیم . از آن روز حکایت ها دارد پدر. از خاطره ی دست هایی که از دستش رفت. و تکه های بهترین دوستانش که پخش شده بود روی زمین و زمین همه چیز را توی خودش می کشید. من هیچوقت کارون را ندیده بودم. چون هنوز بزرگ نبودم و تنها چیزی که یاد گرفته بودم تشخیص ترس های مادرم بود و اینکه به وضوح کسی را همیشه پشت سرم احساس می کردم. بعد پیرزنها گفتند که من هم زاد دارم و آنموقع فکر می کردم که دارم. چون صدایم می کرد و انگار همیشه گرمای نفسش پشت سرم بود. طوری که می ترسیدم برگردم و پشت سرم را نگاه کنم. مثل حالا که دارم تصویر به تصویر می بینم که در آستانه در آشپزخانه ایستاده ام و دارم مادرم را نگاه می کنم و تکیه دادم به دیوار که مطمئن باشم کسی نیست... و هر روز صدای سایش سوهان بر استخوان جمجمه می آمد... فکر می کردم همه جای جهان جنگ است و مدام خواب می دیدم. من از بچه گی خواب می دیدم! باور کردنی ست!؟؟؟ و رادیو پر از صدای عملیات های غرور آفرین بود و جنگ جنگ تا پیروزی. از جنگ آدم چیزی در ذهنش می ماند نه در جای دیگر. آن چیزی که هست شاید این باشد که جنگ دو دسته آدم بار می آورد. آدم های ترسناک و آدم های ترسنده. من شاید جز آدم های دوم بود و جنگ به من یاد داد که این دنیا دیگر عوض کردنی نیست. به من یاد داد که آدم ها در چند دقیقه امکان پیر شدنشان هست و چیزهای دیگری که نمی دانم چرا وقتی از کلاس بیرون آمدم مدام توی سرم بود. به عنوان بازخوانی سئوال جدی تو توی سرم بود و حالا هیچ کدامشان نیستند. عجیب است من آن روزها کمتر گریه می کردم. اما امروزها بیشتر. تصویر کودکی من پر از ضجه است پر از آتش و توپ و تانک. اگر چه من شانس آوردم که کوچک بودم. اما من مطمئن هستم که بچه ها شاخک های حسی قوی تری دارند. حتا اگر چیزی را لمس نکنند. یعنی ترس را می فهمند حتا اگر آنرا لمس نکنند. آیینه گی را می فهمند حتا اگر یونگ و فروید و لکان را نفهمند و من فهمیدم و امروز به اندازه یک بچه که رفته شمال از جنوب بگوید وزن دنیا را می فهمم و وقتی جایی جنگ می شود دیگر تلویزیون نگاه نمی کنم. چون می ترسم از صحنه ها. می ترسم از زخم خوردن بچه ها. می ترسم از اینکه خودم را در کوچه ها دوباره ببینم که از بغل مادرم می افتم و هر لحظه ممکن است قاتل مادرم بشوم... دلم می خواهد باز بنویسم ولی فعلا تمامش می کنم. این نامه نوشتن هم از همان روزها شروع شد. بعد من بزرگ شدم و دیدم جنگ روی خرمشهر و تابوت های بی در و پیکرش، کارون و پلاک های زنگ زده اش و غروب کارون و زخمش بیشتر تاثیر گذاشته است تا من. من ها. دیگر هیچ وقت از کارون جدا نشدم. هیچ وقت و فقط این را بگویم که از تمام آن گزینه های شیر آب و تلفن و... من بعد از چند دقیقه سکوت، ناخودآگاه جواب دادم :" اگر همچین اتفاقی بیفتد من فقط فرار می کنم". دیدم راست ترین حرف را زدم. شاید گوش هایم را بگیرم. ضجه بزنم و فرار کنم.

شاید یک روز دیگر باز نامه ای برایت نوشتم برای تویی که نمی شناسم. نمی دانم که به نمونه برداری ات از یک بچه جنگ کمک کردم یا نه... ولی باید بشوی تا که شدن را بشناسی...

 

دیگر از ستاره ها خبری نیست

شب و هر وقت دیگرت بخیر

تا وقت دیگر

3.30 بامداد زمستان 87

 









نویسنده : محسن بوالحسنی ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۳

سلام درخت نهایی!

والسلام

 

دیدم از سطرها فرصت کوتاهی باقی ست... فرصتی که صرف کلام می شود ...صرف کلمه...من از دست به کاغذ بردنم نه قصدی دارم نه راهی به هیچ کرانه ای ، که کاش یکی زیر گوشم سه تاری می زد با یک ساز ترکی مثل دیوان و من سرم را توی دست هایم می گرفتم...گوشه های این اتاق کوچک را گرفته اند و کاش یکی توی ذهن مدام یک گوشه از عراق می زد یک گوشه از سازهای من که نزدم نه به دجله نه به فرات نه به کارون که پایم را آنطور آنجا گذاشتم روی آن معلق آهنی....

 

دیدم نامه را باید نوشت..علی الخصوص که روزهای اول زندگی ات جدیدت را سپری کنی و وانمود کنی که چارستون بدنت سالم و دریاست...حالا دیگر حتا مهم نیست که تو کی هستی. مهم این است که من این ها را برای تو می نویسم و آخرش امضا و اسم. بعد نگاه می کنم به عکس هایی که تو به ابدیت نزدیکی خیره شدی و می خندی انگار با طرح به هم ریخته ی خنده ای که خیلی هم خنده نیست... و من فکر می کنم خیلی مهم.  فکر می کنم این خنده خیلی مهم است و گرنه کپی برابر اصل این خنده هم هست توی این دنیای مستطیل چوبی که من مسلما از هر طرفش نشستم و گریه کردم و همیشه رفتم بادها را ببینم. اصلا دلم عاشق اسم گذاشتن برای بادها بود.

 

نمی دانم تو این روزها خواب چی می بینی. نمی دانم . اصلا دیگر چیزی را نمی توانم توی ذهنم ترسیم کنم. آن بمب های ساعتی کار خودشان را کرده اند و ذهن من درست فقط یادش می آید در یک لحظه ی کوچک پرنده ای را که بغل کرده خرد شده پودر شده ریخته روی زمین و من ماتم؛ هیچ چیز دیگری یادم نمی آید....دیگر از این وحشت ها هم که حرف نمی زنم با تو و دیگر حتا با صدای خودم هم حرف نمی زنم...

 

می بینی! ما فراموش می کنیم. اصلا زندگی می کنیم که فراموش کنیم. اما تصورکن کسی زندگی می کند، یعنی از صبح تا تمام شب زندگی می کند که فقط به یاد بیاورد، فقط مرور کند. یعنی فقط یاد یادهایش باشد. این خیلی بد است. مثلا همیشه یادش باشد روحش را تعطیل کرده اند و تقویم چهار پاییزه ای تحویلش داده اند و او فقط تشکر کرده است... این آدم سعی می کند هنوز دنبال پروانه ها در کارتون های مختلف بدود. شاید روزی نادر ابراهیمی را هم جایی دیده که همین کار را می کند و مهم نیست اصلا که هلیا بوده است آنجا یا نبوده یا کسی سه تار می زده زیر گوشش یا نه.... این آدم خیلی سعی می کند بزرگ شود اما چه کند وقتی هنوز بزرگ ترین درام دنیا برایش شهر قصه است و عمیق ترین و تراژیک ترین روایت روایت خاله سوسکه. چه کند؟

 

این آدمی که حرفه اش نامه نویسی است و وقتی می خواهد امضا بزند فکر می کند جهان چقدر خر است و گیج است و خودش را نگاه می کند و از همه بدتر فرار کردن های خودش را برخلاف عقریه های ساعت می بیند....

 

این ها برای تو کلمه اند.اما این کلمه ها " اما"ی من هستند.

 

این دومین نامه است ! اولی را برای خودم نوشتم که چقدر درد داشتم و دوست داشتم امشب کسی زنگ بزند، در بزند ، بگوید تولدت به درک حال بالت چطور است ......حرف بزند، چای بخوریم، سیگار بکشیم و برویم مثلا  به تماشای بادهای سفید!!! حالا این را برای تو می نویسم که حتما چه می دانم فقط نوشته باشم.... دیگر عقلم را هلاک کرده اند این فکرها...

بچه که بودم سه بار از حمله ی هوایی زمین خوردم .در حالی که دست مادر جوانم را گرفته بودم و می رفتم به سمت درهای خروجی جهان. چند بار خواب دیدم کیف قرمز مدرسه ام را خانه جا گذاشته ام ...چند روز پیش خواب دیدم روی یک در بزرگ و کهنه ی آهنی نوشته بود " ما مفقودیم" و من چقدر به شعاری بودن این خوابم خندیدم....حالا آدمهای مفقود زندگی من هر روز بیشتر می شوند. خودم مفقودتر. بازی ها همیشه شگفت انگیز نیست. بعضی وقت ها آدم توی تعارفِ بازی ها گیر می کند و گرنه دلش می خواهد بمیرد.

 

این در را ببند

دارم دودوک گوش می کنم

می فهمی؟!!!

 

 

13 مهر 1387

2شب









نویسنده : محسن بوالحسنی ; ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٥

مخصوصاً اگه خواب نباشه

رویا نباشه...

 

به سکوت می ریم هر دوی ما...سکوت تو بخشی از سکوت منه و اونجا که آدم می بینه چقدر با عزلتش نشسته و چقدر دیگران با عزلت هاشون و عزلت ها با دیگرانشون تنهان و هیشکی خبر از هیشکی نداره [...] کی می دونه کجای گوشه کی آتیش گرفته کجا لب کی سوخته... همه مون خسته ایم اما حوصله ی خسته گی های هم دیگه رو نداریم..چون دنبال فرار کردنیم ...دنبال اینکه در بریم از هم از همه از همه مناسبات از همه ی خسته گی ها..از همه ی اونا که چس ناله می کنن یا واقعا دردمند و خسته و مایوسن...به خاطر همینه که منم سعی کردم دور باشم ...دور باشم از تو حتا ...از خودم حتا...گاهی آدم دلش می خواد بایسته و آمار خودشو نگاه کنه...اینه که آدم گاهی خوف می گیرش...می دونی [...]! آدم همیشه تنهاس...      می دونی تنهایی فرق داره با عزلت ، عزلت فرق داره با کسی ، بی کسی فرق داره با غریبی.... آدم برای همه ش می تونه ما به ازا پیدا کنه...خونه نشینی از همه غریب تره...خب الان شرایطی شده که من واقعا عزلت نشین شدم...باور کردنش سخته...ولی خلوتی که دارم اگر چه خوبه ولی گاهی خفه کننده اس...بعضی وقتا می خوام بزنم از همه جا بیرون...دلم می خواد این کنم یا آن کنم ...اما مثل سر شدن دستهام می شینم سر جام...

به پشت سرم فکر می کنم اغلب...به هر چی که به من گذشت...این تاریخ برای من زیاد بود..شاید باید کمتراز این همه بزرگ می شدم...شاید باید کمرم دیرتر می شکست..شاید باید کمتر از این به سوراخ سنبه های دنیا راه پیدا می کردم ...کمتر از این می نوشتم می خوندم درد می کشیدم درد می دادم درد درد درد ...هیچ وقت یادم نمی ره ...بچه بودم اولین شبی که محمد علی بهمنی رو دیدم خونه خودم ...باور کردنی نیست برام....خیلی از بزرگای ادبیات خونه من بودن...من سنی نداشتم...بهمنی بهم گفت شعرت خیلی خوبه ولی درد نداره....اونروز من چارده سالم بود...هیچوقت یادم نمی ره تا صبح گریه کردم که خدایا به من درد بده که بتونم شعرای خوب بنویسم....حالا گاهی می گم خدایا گه خوردم غلط کردم...منو به ظاهر یه آدم معمولی بر گردون....همه اینا رو از من بگیر...این کتابت و این کاتب این دغدغه ها رو...من وببر توی برج زندگی ...توی حقوق ماهیانه...توی زن تو زنا توی صف نونوایی توی قیمت گوشت...قیمت سیب زمینی و چای و برنج.... اما بازم نمیتونم... می ترسم بمیرم...می ترسم بی این کلمه ها بمیرم...مهم نیست...می دونی [...] ! من خیلی توی گذشته زندگی می کنم ...یعضی ها خوب فراموش می کنن ..اصلا درستش هم همینه اگه ادم فراموش نکنه که میمیره... حافظه کفری خیلی بده...آدمی که گریه می کنه خیلی بده....آدمی که دلتنگی می کنه خیلی بده....خیلی بده آدم از صبح که بلند میشه یا به خواباش فکر کنه یا به چیزایی که ازدست داده....هی نامه بنویسه ..هی نامه هاش گم بشن ...هی نامه هاش تل انبار بشه....هی برای خودش نامه بنویسه....هی به خودش بگه چرا اینجا اومدم...چرا اینطور شدم...چرا چرا....چرا....دلتنگی کنه اما ندونه دلتنگیه چی کی کجا ....دوست دارم قدم بزنم...راه برم....تنها نه ...از قدم زدن تنهایی خسته شدم... از حسین پناهی خسته ام...از والتر بنیامین ا زکافکا هدایت از شیمبورسکا ، انا آخماتوا از خودم از شعر از ادبیات از نوشتن از خوندن...دوست دارم بخوابم ...از خواب دیدن می ترسم.... واقعا وقتی که کار ندارم ...یعنی نمی نویسم مثل الان دیوونه می شم ...نه جایی و دارم که برم نه کسی و دارم که ببینم نه هیچی...مثل موریانه توی خودم می خورم خودمو...حس می کنم دیگه پیر شدم...حس می کنم دیکه از چیزی که 5سال پیش شاید خنده م می گرفت دیگه نمی تونه بخندونم.....دلم می خواد مثل مسلولها بشینم یه گوشه ....نه! دلم می خواد برم جایی که آدمایی هستن که دوسشون دارم ...خیلی کمن خیلی....اما راه رفتن با اونها بهتره علی اخصوص اگه شب باشه ...علی الخصوص اگه راه باشه....علی الخصوص اگه از موضوعات خنده دار حرف بزنیم ...علی الخصوص که خواب نباشه رویا نباشه.........................

 

 

 من









نویسنده : محسن بوالحسنی ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٤

مسخره است نه؟ من برای خودم می نویسم و برای تو می فرستم... شاید...

اصلا قصد نداشتم بنویسم، اما چه چاره...حوصله چیزی را ندارم حتا زل زدن به تلفن...حوصله همه چیزهایی که نداشته ام را ندارم...حوصله خیابان خانه کوچه مردم و شعرها...دارم همین طور می نویسم...دوباره شروع کردم به نوشتن ..خدا آخر و عاقبت همه ی ما را به خیر بگرداند...الهی آمین!

این چند نامه آخری را که برایت نوشتم را داشتم می خواندم...نامه هایم را از همه چیز بیشتر دوست دارم حتا از وقتی که موهایم بلند بود و باران می آمد و من دوستشان داشتم بیشتر...حتا از آنها....امشب نمی دانم چه خواهم نوشت..حوصله کتاب و کتابت ندارم گفتم که حوصله هیچ چیز را ندارم...تو به تهرانی و همینطور راه می روی...این خیلی خوب است...حس می کنم آدم علیه الرحمه احمق ترین فرزندی که در هوا به دنیا آورد من بودم...دیگر مهم نیست که چرا...کاریش هم نمی شود کرد...با همین اندوه های احمقانه ام خوشم دیگر ..مگر چی از جان کی خواسته ام...باور کن امشب خیلی دلم می خواهد بترسم...ظهر خواب عجیبی دیدم....مثل همه ی خوابهای دیگری که دارم...خواب دیدم که پاشنه پایم ترک خورده شدید و می سوخت...یک نفر از یک جا داشت چیزی مثل حافظ می خواند باور کن اینها  مضخرف نیست که می گویم- شیار ترک ها خیلی غیرمعمول بود...خیلی که می گویم دقیقا منظورم خیلی است...بعد ازتوی  شیارهای پایم آب بیرون می زد....من ترسیده بودم...خیلی ترسیده بودم...تو حق داری خودم هم یاد سگ اندلسی افتاده بودم...اما ترسیده بودم...حالا هم که کرخت شده ام...چقدر دوست دارم پینک گوش کنم.....دوست دارم یک نفر توی گوشم ضجه بزند...نمی زند....

 

داخلم ساکتیِ محض است...همین بیشتر از همه به همم ریخته...ساکت...ساکت....

ساکت مثل مسجد شیخ لطف الله  در اصفهان....

 









نویسنده : محسن بوالحسنی ; ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢

این نامه را نوشت و از من ترسید...

 

...نمی‌دونم...شاید این اولین و آخرین نامه‌ای باشه که برات می‌نویسم...من زیاد نامه می‌نوشتم، دفترای زیادی داشتم که توش پرِ نامه است [ البته خیلی‌هاشون هم پاره شدن و به دست صاحباشون نرسیدن]

 نوشتن رو دوست دارم، برای همین دوست دارم واسم بنویسی البته به تو گفتم نوشتن واسه من یا کس دیگه‌ای فرق نمی‌کنه، نامه‌های تو مالِ شخص خاصی نیست، انگار مهم فقط نوشتنه، همین و تمام!

دیگه خیلی وقته تعجب نمی کنم. از وقتی که دیگه تعجب نکردم به این نتیجه رسیدم که دیگه معجزه‌ای اتفاق نمی‌افته، بلند شدم و خودم تجربه کردم و راه افتادم اما مثل آدمای گیج ومنگ که هی به در و دیوار می‌خورن...تجربه کردم عاشق شدن و..معشوق بودن و...عرفان رو...درد رو...مرگ رو...و حالا اینجام...کجام؟! نمی دونم...فقط دیدم نمی‌شه توی اس ام اس حرف زد...شروع کردم روی کاغذ نوشتن تا حدوداً بدونی کی روبه روت می‌شینه، ‌انگار حالا لازمه اما یه ضرورت نیست! (اه باز فلسفی شد!) البته به قول براهنی: اینها همه‌ی حافظه‌ی من نیست!

من روبه روی خیلی ها می‌شینم، بعضیا سنگن، بعضیا کوهن، بعضیا مستن، بعضیا تنهان، بعضیا گریه...و تو کارونی...نمی‌دونم اولین باری که خواستم تلفنت رو save کنم به نام کارون ثبتت کردم...شاید به شدت بوی اهواز می‌دادی...آره شاید...

و کارونی تا زمانی که کارون و ببینم شاید اگه کارون و ببینم دیگه.....

یکهو به خودم اومدم دیدم چقدر بازی کردم، چقدر انرژی هدر دادم و حالا بین اشباح زندگی می‌کنم که هر شب یکی می آد سراغم‌ [ دیدی اصلا از حرفات در باره‌ی اون بچه تعجب نکردم] دیدم اینهمه چی فقط یک یه هاله توی فضا می‌مونه... من این هاله‌ها رو توی فضا دیدم! از گذشته حرف نمی زنم، از آینده نمی‌پرسم،‌ فقط کتاب می خونم، شعر می‌گم و می‌خوام تنها روی ادبیات وقت بزارم، انرژری بزارم...همین انرژی‌ها تصنعه...نیمه‌ای که مونده رو باز هم می‌خوام بازی کنم...اما این بار با خودم، با زندگیم، یه جور دیگه...یه انتخابه دیگه...

می‌خوام قبل از اینکه به هاله‌ای توی فضا تبدیل بشم این طوری بازی کنم..درس می‌خونم تا ادبیات کار کنم (به نظرت دیوونه نیستم؟!) حتماً راههای ساده‌تری هم بود اما خوب برای انتخاب یه راه همیشه دلائلی هست، چراهایی که جواب ندارند..آخ نمی‌دونی..........

من کم سوال می‌پرسم انگار همه‌ی جواب‌ها رو می‌دونم واین یه مالیخولیای عجیبه! حالا داره کم کم یادم می یاد که چی می خواستم بگم، آره اونشب به تو گفتم به چیزی که سرتا پامو می‌سوزونه بی راه نگفتم...

حس کردم، یهو حس کردم داری بازی می کنی...هنوز فکر می کنم داری ذوق کردن و بازی می‌کنی، چون سیاه‌تر از اونی هستی که بخوای دیگه ذوق کنی اونم از این جور بازیا...یا از دیدن آدمی مثل من.....یا....

انگار فقط می خواستم بگم [...] اینطوری پیوسته نیست که می‌بینی...یه تیکه است شاید اینطوری بشه نوشتش...............و پای موندن توی هیچ جایی و نداره و میره....میره...مث بادای موسمی می مونه چون حالا اونقدر سبک شده که چیزی نتونه پابندش کنه!!!

تمام

 









نویسنده : محسن بوالحسنی ; ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱

خدایا!

 مرا به آسودگی نکُش

 

از صبح توی خانه راه می روم ...توی خانه مرددم...توی اتاقم مرددم...رو به روی این کتاب ها مرددم...مردد همه ی چیزهایی که توی ذهنم تاب می خورند...مردد هزار حرفی که انگار میل زدن دارند، مرا می زنند...چرخ می خورم ..سیگار می کشم..کسی خانه نیست....خانه ساکت است ...حتا صدای موسیقی هم نمی آید...

اناقم پیج می خورد ...هی فکر می کنم باید با تو حرف بزنم ولی تو جایی نیستی که بتوانی و نمی دانم با این نتوانستن های خودم چه کنم ...با این روزهای دوتایی با این چشم های شهلایی ...

واژه ها مثل موریانه به مغزم هجوم آورده اند ... از سقف می ریزند...از لای در از زیر در می آیند تو...مثل زنبورهای عسل .... من از زن بور ها بدم می آید ... روی سرم پناه می گیرند ...باور نمی کنی چند ساعت است دست هایم روی سرم دارند فکر می کنند ...فکر می کنند اهواز تا اینجا چقدر دور است.... فکر می کنند حوصله قطارهای تا جنوب را ندارد....فکر می کنند اهواز خانه ندارد...فکر می کنند آن خانه با آن همه نامه که نوشتم خراب شده حالا و دارد برای خودش برجی می شود و من از دیدن خراب شده ی آن خانه می ترسم...خانه که یادت هست؟ خانه ای که من کنج هایش را دوست داشتم...همه تعلقم به آن خاک آن خانه بود ...

حالا دیگر خانه خراب شده و خاک خاک پذیرنده شاید اشارتی ست به آرامش اگر فروغ راست بگوید...دیگر آن جا چیزی نیست که مرا برگرداند ..دیگر اینجا چیزی نیست که مرا نگه دارد...

ذره ی معلقی هستم توی هوا ...از قرار تا بی قراری می روم می آیم می روم می آیم...شده ام مثل انگشتی که از صبح شلیک می کند به خودش...انگشتی که روی دیوار نقاشی می کشید و آدمها را هر طور بلد بود با دستهای کوچک بزرگ می کشید امروز فقط لای دیوارها را می شمارد و می داند از ساعت از تیک تیک برزخی ساعت دیوانه می شود...

فکر می کنم در این ساکتی که هر از چند ماهی نصیب شقیقه های من می شود مناسبتی هست..مثل خواب هایم که سربریده می دوند روی دیوار. تا صبح گریه کردن بعضی وقتها اصلا شگون ندارد...

این چندمین نامه ی این هفته است...بدم می آید از چیزهایی در نامه ها بنویسم که شرح کارهای کرده و نکرده باشد ... نامه ها آدم را از آدم دنج تر می کنند...مثل نامه های بسیاری که از تو دارم و بارها خواندم که بدانم زنده ام...بدانم روزی روزگاری من راه می رفته ام دوست می داشته ام شرط می باخته ام..بد بوده ام با بدی ام راه رفته ام و حالا که به من می گویند سنگ ،نمی دانم منظورشان تخته سنگ است... قلوه سنگ است... آجر است یا هر چیزی دیگر ..اینها هم خانواده های خوبی نیستند برای هم...مثل من که خانواده ی خوبی نیستم برای خودم...

بدترین گناه من گرفتن دست های تو از نوشتن بود و دیگر سعی نمی کنم گناهم را ببخشم تا دست هایت بنویسند ...دیگر به سایه بودن عادت کرده ام به رد شدن...بعضی وقتها کتاب های بزرگ می خوانم بدون اینکه عینک بزرگ بزنم مثلا پایم را می گذارم توی مقالات شمس یا می روم وسط نامه های عین القضات چادر می زنم یا صداهای محزون گوش می کنم .شاید من هنوز هم مریضم که اززیبایی می ترسم...که از نوشتن آخرین نامه می ترسم...از خالی شدن پله توی خواب زیر پایم می ترسم...با این ترس ها اساس زندگی ام را شجاع می کنم ... با این ترس ها دیگر موجودی شده ام که می نویسد، راه می رود، می خندد، گریه می کند و فکر می کند همه ی اینها باطل اباطیل است...

بیشتر دوست دارم که خانه نباشم! یعنی بیایم خانه و نباشم! بیشتر دوست دارم قدم بزنم و وقتی قدم می زنم از غلظت روحم می ترسم....می ترسم که مهم نیستم برای دنیا... می ترسم که ناخوش احوالم ...می ترسم که وقتی می خندم، بعد از چی گریه ام می گیرد... و این روزها خیلی به تو فکر می کنم.. فکر می کنم چطور می شود نبرد را نباخت؟ فکر می کنم چطور من از این درجه های کارونی این قدر زود خلع شدم و خودم برای خودم جواب های مسخره ای دارم...

نمی توانم شعر بنویسم ...چیزهایی که توی مغزم می آید جز اتوبیوگرافی ساده هیچ چیز نیست...شعر نیست... آدم وقتی شعر ضعیف می نویسد می تواند هزار شعر بعدی را هم بنویسد اما وقتی شعر خوب می نویسد فرار کردن از چنگال آن شعر خیلی سخت است...من یک شعر خوب نوشتم دو ماه پیش که دیگر رد شدن از آن برایم به یک محال می ماند اما می دانم که این ها مقطعی ست ...من شعرهای بهتری هم خواهم نوشت...من چیزهای بهتری هم خواهم نوشت...من نامه های بهتری هم خواهم نوشت...

اگر با این زمین به توافق برسم ...اگر گیس فروغ را از دست دختر سید جواد بیرون بکشم...اگر بتوانم تو را بدون اینکه به دست بیاورم داشته باشم مثل کسی که حضورش در غروب چشمگیر تر است...

تو نمی دانی توی ذهن علیل من چی رد و بدل می شود...صداها صداها صداها....حالا دیگر بیشتر از هر چیزی صداها... و شده ام مثل جوانک های خام رومانتیک دبیرستانی که یک عمر در مذمتشان حرف زدم...با این خیال می خوابم که چه کاری می توانم برای خوشحالی تو انجام بدهم...شاید رفتنم شاید برگشتنم شاید بودنم شاید نوشتنم شاید ساکت بودنم شاید شایدهایم....

مدام به این فکر می کنم که اهواز دور است ...من در اهواز خانه ندارم...به این فکر می کنم تو شاید کسی را بخواهی که کنارت باشد...با لحظه هایت باشد...بعضی وقتها که دیوانه می شوی بتوانی سرش داد بزنی، بعد بخندی بعد قدم بزنی بعد گریه کنی بعد بعد بعد..این بعد چه جمله بد خیمی ست...

من این ها را ندارم هیچ کدام اینها را...حس می کنم باخته ام ...حس می کنم تمام عمرم را باخته ام...حس می کنم لحظه سهم من از برگ های تاریخ است و این بی قراری ها که دیگر تاریخ من شده است ...تاریخ من به نوعی و تاریخ تو به نوعی....ما ستون های جدایی هستیم گاهی وقت ها کنار هم....شاید باید اینطور باشد ....ستون ها جدا اما کنار هم....دلم می خواهد باز برایم بنویسی اما این شاید خیلی بزرگ است ....اصلا شاید عصبی ات کند...نمی دانم....

فکر می کنم برایت مهم نیستم...حق هم داری من چیز قابل مهمی ندارم جز کلمه کلمه کلمه ...کلمه هایی که که دوستشان دارم...کلمه هایی که اگر نبودند من از وحشت به پشت به زمین می افتادم....این کلمه ها محل سکونت دردهای من هستند...پشتشان کبود است...من این حرفها را توی این کلمه ها می ریزم...کاری از دست من برنمی آید ...نه برای آنها نه برای خودم....اینطوری ست...بعضی ها انتخاب می کنند من انتخاب شدم....انتخاب شدم که رنج بکشم ...این دعای لال خودم بود...دعای روح نفتی من بود....

نمی دانم تا کی ادامه می دهم...هیچ خبر ندارم تا کجا کش می آورم ،تا کجا می برم و تا کجا... اما تو بخند ...فکر کن دنیا بازی زیاد دارد ...مثل همین که کی فکرش را می کرد ما دوباره قدم بزنیم...توی شهر دیگری..کی فکرش را می کرد تو با چشم های شبت در شب بخندی به من که داشتم مدام فکر می کردم ...

خدایا من دوباره نمی خواهم به اتاقم برگردم...خدایا وسط همین اتوبان به من آرامشی عطا فرما....

اما برگشتم...همیشه برگشتم....همیشه....

این خواست من نیست...

آدمهای رونده این طور برگردنده می شوند...

صدایت را که شنیدم کمی آرام شدم... باید امشب رگتایم را تمام کنم ...خدایا! مرا به آسودگی نکش... .